تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 20 تیر ماه سال 1389

شانس خوب یا بد

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: داستان کوتاه

در روزگار کهن پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: "عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد! "روستازاده پیر در جواب گفت: "از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" و همسایه ها با تعجب گفتند: "خب معلومه که این بد شانسیه!"

هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: "عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت!" پیرمرد بار دیگر در جواب گفت: " از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟"

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: "عجب شانس بدی!" و کشاورز پیر گفت: " از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: "خب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن!"

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.همسایه ها برای تبریک بار دیگر به خانه پیرمرد رفتند: "عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! " و کشاورز پیر گفت: " از کجا می دانید که ...؟"

بر گرفته از کتاب آخرین راز شاد زیستن پیرو قلب خود باشید) .نوشته اندرو متیوس)

یکشنبه 20 تیر ماه سال 1389

دیوار نامرئی

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: داستان کوتاه

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد ... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یا دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود  .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد ... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اونطرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.

دانشمند شیشه ی وسط رو بر داشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نذاشت .

میدونید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود .

اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار.

ما هم اگه خوب  تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه. و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارن .

یکشنبه 20 تیر ماه سال 1389

تاثیر کار خوب و بد

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: داستان کوتاه

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: این چه کاری است که میکنم؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت :

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم. ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت: «این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری».

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را می خورد. به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به ما باز میگردند

پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند. بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد. هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: «کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد. او به خود گفت: او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی د انم منظورش چیست؟

یکشنبه 20 تیر ماه سال 1389

شک

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: داستان کوتاه

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

یکشنبه 20 تیر ماه سال 1389

عاشق واقعی

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: داستان کوتاه

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی.

شنبه 19 تیر ماه سال 1389

سنگ تراش

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: داستان کوتاه

روزی سنگ تراشی بود که از خویش و موقعیتش در زندگی ناراضی بود؛ یک روز از مقابل منزل بازرگانی رد میشد و نگاهی به خانه وی انداخت وبا خود  گفت: «با این همه دارائی  مسلما بسیار قدرتمند است»  و آرزو کرد "ای کاش بازرگان بود و اینچنین زندگی ساده ای نداشت".

 ناگهان او ثروتمند شد و به قدرت و تجملاتی که در رویا دیده بود رسید ولیکن ناگهان یک مقام عالی رتبه را بر روی تخت روانی را  دید که سربازان او را اسکورت میکردند و دیگران تعظیم میکردند ؛ ناگهان با خود گفت: «عجب قدرتی؛  کاش اینچنین بودم» .

ناگهان او عالی رتبه شد و سوار بر تخت روان بود و در روز گرم تا بستانی؛ نگاهی به خورشید انداخت و دید که خورشید مغرورانه به کار خود مشغول است و به حضور او توجهی نمیکند و با خود گفت: «عجب قدرتی؛ کاش میتوانستم خورشید باشم».

پس او خورشید شد و لی با تندی به همه می تابید و مزارع را سوزاند و کشاورزان و کارگران او را لعنت میکردند؛ ناگهانی ابری آمد و مابین او و زمین قرار گرفت و قدرت او کم شد و با خود گفت: «ای کاش ابر بودم».

او ابر شد و مدام برسر روستائیان و مزارع بارید و همگان بر سر او فریاد میزدند؛ ناگهان بادی آمد و او را کنار زد و با خود گفت: «عجب قدرتی؛  ای کاش باد بودم».

او سپس بادشد که خانه ها را بهم ریخت و درختان را از ریشه شکست ودیگر  همه از او می ترسیدند؛ ناگهان متوجه شد که با چیزی مواجه شده که اصلا تکانی نمیخورد ؛ آن چیز کوه و یا یک سنگ بزرگ و بلند بود و با خود گفت: «عجب سنگ قدرتمندی؛ ای کاش سنگ بودم».

پس او سنگ شد و قوی تر از همه چیز بر روی زمین؛ اما همانطور که ایستاد ه بود؛ صدای چکشی را شنید که یک قلم را در صخره ی سخت می کوبد؛‌ در خود احساس کرد که در حال تغییر کردن است؛ با خود فکر کرد و گفت: « دیگر چه چیزی میتواند از من سنگ بزرگ قوی تر باشد؟»؛ به پائین نگاهی کرد و  در زیر دست خویش چهره یک سنگ تراش را دید وبا خود گفت: «ای کاش همان سنگتراش بودم» و ......................