<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>♥▒♥▒♥▒داستان کوتاه▒♥▒♥▒♥▒ - داستان کوتاه خنده دار</title>
		<link>http://www.shabederaz.blogsky.com</link>
		<description>داستان عاشقانه</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>عروس</title>
					<link>http://www.shabederaz.blogsky.com/1390/07/27/post-211/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او 
دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی
 کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.&lt;br /&gt;جوان
 گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!&lt;br /&gt;پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی 
است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوان گفت: شنیده ام 
زبانش هم لکنت دارد!&lt;br /&gt;پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که
 عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی 
کند و سرت را به درد نمی آورد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوان گفت: خانم همسایه گفته است که 
چشمش هم معیوب است!&lt;br /&gt;پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست 
که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوان گفت: 
شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!&lt;br /&gt;پیرزن گفت: شما تجربه 
ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون
 برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی 
تراشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم 
ندارد!&lt;br /&gt;پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می
 خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;منبع:بیکار بودم اومدم وبلاگ زدم &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 19 Oct 2011 18:24:10 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.shabederaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=211</comments>
          <author>مهیار</author>
          <guid>http://www.shabederaz.blogsky.com/1390/07/27/post-211/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دانشجوی منطقی</title>
					<link>http://www.shabederaz.blogsky.com/1390/06/03/post-203/</link>
					<description>&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; line-height: 115%;&quot;&gt;دانشجویی که پس از اینکه در 
درس منطق نمره
نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعاً چیزی در مورد موضوع این درس 
میدانید؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; line-height: 115%;&quot;&gt;استاد جواب داد:بله حتماً. در 
غیر این صورت
نمیتوانستم یک استاد باشم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; line-height: 115%;&quot;&gt;دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، 
من مایلم از شما
یک سوال بپرسم، اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم در غیر 
اینصورت از
شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; line-height: 115%;&quot;&gt;استاد قبول کرد و دانشجو 
پرسید: آن چیست که
قانونی است ولی منطقی نیست،منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه
 منطقی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; line-height: 115%;&quot;&gt;استاد پس از تاملی طولانی 
نتوانست جواب بدهد و
مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; line-height: 115%;&quot;&gt;بعد از مدتی استاد با بهترین 
شاگردش تماس گرفت و
همان سوال را پرسید . وشاگرد بلافاصله جواب داد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 16pt; line-height: 115%;&quot;&gt;قربان شما63سال دارید و با یک 
خانم35ساله ازدواج
کرده اید که البته قانونی است ولی منطقی نیست.همسر شما یک معشوقه 25ساله 
دارد که
منطقی است ولی قانونی نیست و این حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل
 دادید
در صورتی که باید آن درس را رد می شد، نه قانونی است و نه منطقی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 25 Aug 2011 14:06:26 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.shabederaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=203</comments>
          <author>مهیار</author>
          <guid>http://www.shabederaz.blogsky.com/1390/06/03/post-203/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>حال گیری</title>
					<link>http://www.shabederaz.blogsky.com/1390/03/04/post-186/</link>
					<description>&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;color: rgb(102, 255, 102);&quot;&gt;دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم
و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!!ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق : روبرت دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد،
از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد،
برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند
و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش،
در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند،
به این مضمون:روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،
لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان&lt;/font&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 25 May 2011 21:14:40 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.shabederaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=186</comments>
          <author>مهیار</author>
          <guid>http://www.shabederaz.blogsky.com/1390/03/04/post-186/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>خیانت</title>
					<link>http://www.shabederaz.blogsky.com/1389/12/01/post-177/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot; style=&quot;color: rgb(51, 204, 153);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;sup&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;جک و دوستش باب تصمیم می
گیرند برای تعطیلات به اسکی برند. با همدیگه رخت و خوراک و چیزهای دیگرشان
را بار ماشین جک می کنند و به سوی پیست اسکی راه می افتند .&lt;br /&gt;پس از دو
سه ساعت رانندگی ، توفان و برف و بوران شدیدی جاده را در بر گرفت چراغ
خانه ای را از دور می بینند و تصمیم می گیرند شب را آنجا بمانند تا توفان
آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند .&lt;br /&gt;هنگامی که نزدیکتر می
شوند می بینند که آن خانه در واقع کاخیست بسیار بزرگ و زیبا که درون
کشتزار پهناوریست و دارای استبلی پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طویله ای
با صدها گاو و گوسفند است .&lt;br /&gt;زنی بسیار زیبا در را باز می کند. مردان که
محو زیبایی زن صاحبخانه شده بودند، توضیح می دهند که چگونه در راه گرفتار
توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذیرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به
راهشان ادامه دهند.&lt;br /&gt;زن جذاب با صدایی دلنشین گفت: همانطور که می بینید
من در این کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله این است که من به تازگی بیوه
شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسایه ها بدگویی و شایعه
پراکنی را آغاز می کنند .&lt;br /&gt;جک پاسخ داد: نگران نباشید، برای این که چنین
مساله ای پیش نیاید ما می تونیم در اصطبل&amp;nbsp; بخوابیم. سحرگاه هم اگر هوا خوب
شده باشد بدون بیدار کردن شما راه خود را به طرف پیست اسکی ادامه خواهیم
داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن صاحبخانه می پذیرد و آن دو مرد به اصطبل می روند و شب را به صبح می رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه می افتند .&lt;/font&gt;&lt;/sup&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot; style=&quot;color: rgb(51, 204, 153);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;sup&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;------------ --------- --------- ------&lt;/font&gt;&lt;/sup&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot; style=&quot;color: rgb(51, 204, 153);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;&lt;sup&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;حدود
نه ماه بعد جک نامه ای از یک دادگاه دریافت می کند در آغاز نمی تواند نام
و نشانیهایی که در نامه نوشته بود را به یاد آورد اما سر انجام پس از کمی
فشار به حافظه می فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای
است که یک شب توفانی به آنها پناه داده بود.&lt;br /&gt;پس از خواندن نامه با
سرگردانی و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسید: باب، یادت میاد اون شب
زمستانی که در راه پیست اسکی گرفتار توفان شدیم و به خانه ی آن زن زیبا و
تنها رفتیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باب پاسخ داد: بله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جک گفت: یادته که ما در اصطبل&amp;nbsp; و در میان بو و پشگل اسب و قاطر خوابیدیم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حدیثی در نیاید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باب این بار با صدایی لرزانتر پاسخ داد: آره.. یادمه&lt;br /&gt;جک پرسید: آیا ممکنه شما نیمه شب تصادفی به درون کاخ رفته باشید و تصادفی سری به آن زن زده باشید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باب سر به زیر انداخت و گفت: من ... بله...من...&lt;br /&gt;جک
که حالا دیگر به همه چیز پی برده بود پرسید: باب ! پس تو ... تو تو اون
حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفی کرده ای؟؟...تا من .. بهترین
دوستت را ..&lt;br /&gt;جک دیگر از شدت هیجان نمی توانست ادامه دهد... ، باب که از
شرم و ناراحتی سرخ شده بود گفت .. جک... من می تونم توضیح بدم.. ما کله
مون گرم بود و من فقط می خواستم .. فقط... همینجوری خودم رو با اسم تو
معرفی کردم , حالا چی شده مگه؟ &lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;جک احضاریه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگی مرده و همه چیزش را برای من به ارث گذاشته.&lt;/font&gt;&lt;/sup&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 20 Feb 2011 03:52:30 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.shabederaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=177</comments>
          <author>مهیار</author>
          <guid>http://www.shabederaz.blogsky.com/1389/12/01/post-177/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>راز یک زوج خوشبخت</title>
					<link>http://www.shabederaz.blogsky.com/1389/12/01/post-174/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن
گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی
کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی
هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد
روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا
رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من
انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر
راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور
کرد و به پشت اسب زد و گفت :&amp;quot;این بار اولته&amp;quot; بعد از چند دقیقه دوباره همون
اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : &amp;quot; این بار
دومته &amp;quot;‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که اسب برای سومین
بار همسرم رو انداخت؛ همسرم&amp;nbsp; خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با
آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : &amp;quot; چیکار
کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟&amp;quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت:&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 205); font-weight: bold;&quot;&gt; &lt;font face=&quot;Times New Roman&quot; color=&quot;#993300&quot; size=&quot;4&quot;&gt;&amp;quot; این بار اولته&amp;quot;!&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 20 Feb 2011 03:41:37 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.shabederaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=174</comments>
          <author>مهیار</author>
          <guid>http://www.shabederaz.blogsky.com/1389/12/01/post-174/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>زهر و عسل</title>
					<link>http://www.shabederaz.blogsky.com/1389/12/01/post-170/</link>
					<description>&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 255, 0);&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;3&quot;&gt;مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست
دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را
دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استادش
رفت. شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را
به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه&amp;nbsp; گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام
عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت
و با حیرت از شاگردش پرسید: چرا خوابیده ای؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاگرد ناله کنان پاسخ
داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم، دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید
و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم
تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 20 Feb 2011 03:27:21 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.shabederaz.blogsky.com/Comments.bs?PostID=170</comments>
          <author>مهیار</author>
          <guid>http://www.shabederaz.blogsky.com/1389/12/01/post-170/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

