ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 مهر ماه سال 1390

عروس

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: داستان کوتاه خنده دار

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد!

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد!

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد!
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد


منبع:بیکار بودم اومدم وبلاگ زدم

سه شنبه 19 مهر ماه سال 1390

اگر ...

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: دکتر علی شریعتی

اگر ...اگر دروغ رنگ داشت؛
هر روز شاید،
ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،
و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.
اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛
عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.
اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛
محال نبود وصال!
وعاشقان که همیشه خواهانند،
همیشه می توانستند تنها نباشند.
اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،
خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،
و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.
اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،
و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،
جستجو نمی کردیم.
اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،
حبس نمی کردیم.
اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم.
هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛
ولی گنج ها شاید،
بدون رنج بودند.
اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛
تا دیگران از سر جوانمردی،

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،اگر همه ثروت داشتند.


اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند،
و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.
ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.
اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...
اگر عشق نبود؛
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،
من بی گمان،
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا.
آنگاه نمیدانم ،

به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟



وبلاگ : بیکار بودم اومدم وبلاگ زدم

سه شنبه 19 مهر ماه سال 1390

عالم را حریف بودم

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: داستان کوتاه پند اموز

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟ پسر جواب داد:من میزنم پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. پسرم من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد شما میزنی. پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟ پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی !!!!

سه شنبه 19 مهر ماه سال 1390

استرس

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: داستان کوتاه جالب

یه خانوم خوشگل رو تو بزرگراه سوار میکنی ....

یهو اون غش میکنه وشما اونوبه بیمارستان میرسونی . استرس داری .....

پرستار بهتون تبریک میگه و میگه که دارید پدر میشید!!!

شما میگین که من پدر بچه نیستم !!

اما خانم خوشگله میگه چرا دروغ میگی؟؟!!هستی!!!

شما استرس رو بیشتر احساس میکنی....

بعد شما میگی که ازتوت تست بگیرن.

تست میکنن وثابت میشه که شما پدر بچه نیستی.

دکتربه شما میگه : اصلانگران نباشید،چون شما از زمان تولد نابارور بودید!!!

شما حالا کاملاً و بیشتر از همیشه استرس رو احساس میکنی اما از شر اون قضیه خلاص میشی...

اما تو راه خونه به سه تا بچه های خودت فکر میکنی!!!

به این میگن استرس!!!!

http://www.baran4.blogsky.com

دوشنبه 18 مهر ماه سال 1390

پ.ن

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: حرف من

ببخشید واسه پست قبلیم من عادت ندارم مطالبم و رمز بزارم چون اگه قرار بود خونده نشه نوشته نمیشد این یکی اطلاعات شخصی داره واسه شخص خاصی فقط همین وگرنه من هیچ چیز مخفیدر زندگی ندارم دلم صاف صاف مثل کف دست فقط یه خورده رنج روزگار چاک چاکش کرده وگرنه  همونی هم که هستم


دیگه داستان پیدا نمیکنم بنویسم شاید تغییر رویه دادم از دل خودم نوشتم از غم از تنهایی از اونی که 3-4ساله دیوونه ام کرده یه دختر یه جادو یه معجزه یه اشاره

دوشنبه 18 مهر ماه سال 1390

یه خاطره  خوب دیگه

نوشته شده توسط: مهیار موضوع: حرف من

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.